تبليغاتX
مسافر غريبه سفر كرد
مسافر غريبه سفر كرد

مسافر... باورم کن یک لحظه تا مرگ عشق مانده

تقلد تقلد تقلدم مبارچ

واي چقد خوچالم به سن قانوني لسيدم

هه هه فردا تولدمه همتونم دعوتين

وايييييييي چقد خودمو تحويل گرفتم لپمو بچشم ا

خودم بشينم ا كيكمو تنا بخولم اااااا

بيام بلقصم ببببببببببببببببه

هه ديگه دارم چرت ميگم برم تا بعد

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 20:16 توسط مهسا| |

چراغ ها دونه دونه خاموش ميشن همه جارو سكوت پر ميكنه تنها روشني ماه به چشم ميخوره ساعت از نيمه شب گذشته و

دوباره خواب چشمامو پر كرده اما ياد تو اجازه خوابيدن نميده .

يه حلقه اشك دورچشمام جمع ميشه بغض داره گلومو خفه ميكنه اماسكوت شب اجازه باريدن به چشمام نميده ، از جام بلند

ميشم يه اهنگ ميزارم  و ميرم جلو پنجره به ياد اون روزي كه اومدي جلو پنجره اون لحظه دلم ميخواست پر در بيارم نگاهت

يادم نميره اون لحظه اونقد عاشق بودم كه يادم رفت نگاهت مثل عاشقا نبود .

كوچه خلوت و ساكت و بغض همچنان به گلوم فشارمياره وهرلحضه سنگينترميشه ، خاطرات كم وكوتاهمون مثل سكانس فيلماي

سينما يي مثل برق از جلوچشمام رد ميشن ودرست همون لحظه  سوك كوچه با تركيدن بي اختيار بغض من ميشكنه صداي زار

زدنم تو كوچه خلوت مي پيچه سريع دستمو ميذارم جلو دهنم و اروم  گريه ميكنم  وهر لحظه فكر ميكنم كه توالان مياي و

همينطورغرق روياي با تو بودن ميشم ، با صداي گربه به خودم ميام و ميبينم كه فقط منمو صداي خفه هق هق هام از پشت

انگشتام كه اروم پيچيده توي گوشم ، دستموبر ميدارمو به اسمون نگاه ميكنم رو به خدا ميگم

واي خدا ديگه نميتونم چرا من ؟

اخه چرا ميخواد بره ؟

مگه نميگه دوستم داره ؟

خدا جونم نكن بسه ديگه طاقت ندارم  نميكشم اينطوري امتحانم نكن تا كي الكي بخندم خودمو بزنم به كوچه علي چپ

يعني سهم من از عشق همين بود ؟

 همين شب هاي تاريك وساكت اين شبو روزاتا كي ادامه دارن ؟

همين طور اروم گريه ميكردم و اين جمله ها رو با خودم ميگفتم يعني هرشب ميگم كار هميشگيمه اونقدر اشك ميريزم

كه صداي گريهام برام لالايي ميگنو چشامو پر از خواب ميكنن 

اما ياد اونروزايي كه تو نتهابودي من همدمه تنهاييت بودم  تا صبح پا به پات بيدار ميموندم باهات حرف ميزدم نميزاره بخوابم

گريه امونم نميده دل هره دارم همش نگام به صفحه گوشيمه ميگم كاش sms بده كاش زنگ بزنه كاش يادم كنه اما نه هر شب شب سر ميشه دريق از يه sms

يادم نميره ميگفتي هميشه باش بمون با هم يه زندگي بسازيم نميدونم چي شد كه هيو زدي زير همه حرفات رفتن شد بهونت

اينارودارم براي تومينويسم ميگم شايد حرفامو ميخوني بزار ايناروهم بگم تا بدوني

همينطوري نرو كه همه خاطره هامون بشه كابوس گذشته تلخ و شيرينمون تبديل به سراب شه نميتونم باور كنم كه همه حرفات

دروغ بوده نه توبد نيستي فقط خيلي زود داري تسليم ميشي نبايد تنهام بذاري با اين همه غصه تو اين وضعيت اخه من مثه تو مرد

نيستم طاقت توروندارم كه اين دوري رو تحمل كنم خيلي بچه تر از اين حرفام كه با اين تنهايي بتونم كنار بيام  فقط خدا ميدونه

چي دارم ميكشم .

ميدونم هر كي قصه ماروبشنوه ميگه كارمون اشتباه بوده  ولي حتي اگه زمان به عقب برگرده باز هم اشتباهموتكرار ميكنم .

ولي يه روز از رفتنت پشيمون ميشي نرو تنهام نذار خودتم تنها ميشي من بعد تو زياد دووم نميارم تو نميد وني اخرش چي ميشه

تنهايي نميتوني ميدونم تو هو تنها ميموني  

منوتو اين راه روبا هم شروع كرديم پس بيا تا اخرش با هم باشيم با هم بودن بهتر ازتنهايي منو تو بدونه هم خوشبخت نميشيم تا 

دير نشه موندنو انتخاب كن اينده رو ميشه تغيير داد دل بكن از تنهايي باهام غريبه نباش ببين هنوزباهميم اما سكوت تو اجازه

حرف زدن نميده بهم كه مجبور ميشم  اينطوري باهات حرف بزنم .

ما مال هميم تا دير نشده بگو كه ميموني .

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 3:42 توسط مهسا| |

تو كه چشمات خيلي قشنگه

رنگه چشمات خيلي عجيب

تو كه اين همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجيبه

تو كه چشمات خيلي قشنگه

رنگه چشمات خيلي عجيب

تو كه اين همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجيبه

ميدونستي كه چشا ت شكل يه نقاشي كه تو بچگي ميشه كشيد ؟ ميدونستي يا نه ؟

ميدونستي كه توي چشماي تو رنگين كمونو ميشه ديد ؟ ميدونستي يا نه ؟

ميدونستي كه نموندي دلمو خيلي سوزوندي چشاتو ازم گرفتي منوتا گريه رسوندي ؟

ميدونستي كه چشامي همه ي ارزوهامي ميدونستي كه هميشه تو تمومه لحظه ها مي ؟

تو كه چشمات خيلي قشنگه

رنگه چشمات خيلي عجيب

تو كه اين همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجيبه

تو كه چشمات خيلي قشنگه

رنگه چشمات خيلي عجيب

تو كه اين همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجيبه

ميدونستي كه همه ي ارزوهامو واسه ي چشمه قشنگ تو  بروندم رفتش ؟ ميدونستي يا نه ؟

ميدونستيكه جوونيمو واسه چشمه عجيب تو سوزوندم رفتش ؟ ميدونستي يا نه ؟

ميدونستي كه نموندي دلمو خيلي سوزوندي چشاتو ازم گرفتي منوتا گريه رسوندي ؟

ميدونستي كه چشامي همه ي ارزوهامي ميدونستي كه هميشه تو تمومه لحظه هامي ؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 22:3 توسط مهسا| |


دلم عجيب گرفته ديگه تنها شدم ديگه هيچيكسيو ندارم يه عمر يعني تا اخره عمرم بايد با تنهاييو بي كسي سر كنم هميشه از تنهايي ميترسيدم فكرشم عذابم ميده تو تنهايي بزرگ شدم تو تنها ييم بايد زندگي كنم و تو تنهاييم بميرم چون همه كسمو از دست دادم نميدودم چه جوري ميخوام از بس اين زندگي بر بيام اخه اينطوري نميتونم نميدونم چرا خدا يهو اين همه بلا روسرم اورد .

اول زندگي اول جوونيمو بايد اينطوري سر كنم دلم از دست همه اونايي كه بايد باشنو نيستن گرفته خدايا اعتراز دارم چه جوري دلشون اومد اينكارو با من بكنن ؟ منم ادمم دل دارم

اخه چرا من ؟

اخ دارم ديوونه ميشم كاش خدا به دادم برسه دارم خورد ميشم له ميشم همش بايد احساسمو تو خودم بكشمو حسرت بخورم .

دلم ميخواد سرمو بذارم روسينه اونو زار زار گريه كنم اما اونم نيست وازش يه مشت خاطره مونده اخه با خاطرهاش كه نميشه سررو سينش بزارم دردم يكي دوتا نيست بااين همه الهي خوشبخت شه ازش گله اي ندارم.

شدم عينه يه سنگي كه زيره باي ادما شوت ميشمو ترك ميخورم . شدم مثه يه ديوونه همه بهم ميخندن چقدر اين دنيا بوچه چقدر اين دنيا و ادماش بي معرفتن حرفام همش گلا يس از زمونه خيلي زود منو زد زمين نزاشت حد اقل يه كم خوش باشم.

بچها با همتونم قدر داشتهاتونوبدونيد كه اگه يه لحظه از داشتهاتون قافل باشيد دستاي زمونه ازتون ميگيره و هق هق ميگريوندتون عينه من ديگه روزام مثه سابق هيجان ندارن ديگه انگيزه اي واسه فردا ندارم همش به اين فكرم كه تكو تنها چه جوري ادامه بدم دلم ازينجا تا ارش خدا شكسته ازدسته ادماي اينجا همه سردن همه ادعا ميكنن هيچكي حرفاشو ثابت نميكه هيچكي به فكر اون يكي نيست حالا فقط من موندمو خدا و يه راهي طولاني كه بايد تها سر كنم بيكس راه برم تا به اخر برسم اين دنيامو زود باختم با حسرت باختم .

شرمنده سرتونوبا حرفام درد اوردم اخه ديگه كسيوجز شما ندارم كه دردودل كنم .


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 7:34 توسط مهسا| |

چون نامه جرمه ما به هم بيچيدند

بردند به ميزان عمل سنجيدند

بيش ازهمه كس گناه ما بود ولي

ما را به محبت علي بخشيدند

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 2:15 توسط مهسا| |

تو را در همه شبهاي تنهائي
                توي همه شيشها ديدهام
    مادر مرا ميترساند
لو لو بشت شيشه هاست!
و من توي شيشها تورا ميديدم.
                    
                         لولوي سرگردان
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 7:38 توسط مهسا| |

سلام

امشبو به همه دوستان تسليت ميگم اوميدوارم همه دوستان حسابي از اين شبهاي بر فيض استفاده كنند كه

تا سال بعدي معلوم نيست كجائيمو چه كار هائي از دستمون برمياد

سرتونو درد نميارم براتون تو ادامه مطلب يه شعرازسهراب سبهري گذاشتم

اوميدوارم كه خوشتون بياد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 1:54 توسط مهسا| |

سلام اين بست اغاز وبلاگ من هست اوميدوارم با نظراتتون كمكم كنيد ممنون و مچكر
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 10:11 توسط مهسا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ